تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers زندگي پرهام كوچولو www.parhaam.com

اختلاف روز و شب را به ني ني ها آموزش دهيد :

بعضي از نوزادان درست زمانيكه شما مي خواهيد به رختخواب برويد كاملاً بيدار مي مانند. براي ماه هاي اول شما قادر نخواهيد بود زياد اين حالت را از بين ببريد. ولي وقتي نوزاد به 2 هفتگي برسد مي توانيد اختلاف روز و شب را به او آموزش دهيد.

وقتي نوزاد در طول روز بيدار و هشيار است تا آنجا كه ممكن است با او بازي كنيد. خانه و اتاق او را روشن و پرنور نگه داريد و صداهاي معمولي خانه نظير زنگ تلفن و تلويزيون را كم نكنيد. اگر مايل است در طول مدت شير خوردن بخوابد او را بيدار كنيد. هنگام شير دادن در طول شب با او بازي نكنيد. نور و صدا را كم كنيد و با او زياد صحبت نكنيد. خيلي سريع او بايد دريابد كه شب هنگام بايد بخوابد.
+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |
ببين چقدر نازم ...

اينو آرمين جون زحمتشو كشيده ... دستش درد نكنه

ببينين چقدر خوش خنده ام ... تو خوابم مي خندم ... البته ياد يه جك افتادم كه بابايي تعريف كرده بود

تو فكر آينده ام ... مي خوام يه خلبان خوب بشم ... بعدشم برم ناسا

ورزشكارم هستم ... هيكلم توپ توپ ... عين رضازاده

آرامش يعني اين ... شيرم خوردم ، جيشم كردم ...

 

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |
روز سه شنبه ۱۶/۱۱/۸۶ براي بابام تولد جانانه اي گرفتم ( البته ماماني خيلي به من كمك كرد ‌)

همش به بابايي ميگفتم بابا جون تولدت مبارك ... مگه مي فهميد ؟!

كلي عكس هم گرفتيم :

اينم كيك تولد بابا جون

اينم من و بابايي

بابا جون تولدت مبارك

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |
سلام ....

جمعه ۱۹/۱۱/۸۶ ده روزه شدنم رو جشن گرفتيم...

همه اومده بودن از فك و فاميل گرفته تا دوست و همسايه ها

خيلي خوش گذشت من كه خيلي خوب با همه بازي كردم ... همش ازم عكس و فيلم ميگرفتن

عين هنرپيشه ها ... منم كه فيگور ميگرفتم تا بقيه كيف كنند

از صبح تا شب همه مهمون ما بودن ( البته فقط خانوما ... بجز من كه آقام

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 10:20 قبل از ظهر |
امروز بابام خيلي حال كرد ... بعد از يك سال و نيم موتور پولسارش پيدا شد

البته تو كردستان - غروه بود رفت آوردش ... دمم گرم ... چه حالي كرده بابايي

من ميگم چرا اينقدر بابايي تحويلم ميگيره و باهام بازي ميكنه

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |
سلام ...

من يه مدت نتونستم بيام ... خوب يا داشتم شير ميخوردم يا داشتم .....  !!!

اين مدت اتفاقات خوبي افتاد كه يكي يكي ميگم :

اول اينكه نافم افتاد : ۱۶/۱۱/۸۶

بابام رفت شناسنامه و دفترچه بيمه ام گرفتش

خاله كبري هم كه خاله باباست به ديدنم اومد

 ( خيلي بامعرفت و خوب --- كلي با من بازي كرد و خنديديم )

بابا و مامان هم كه نگران زرد بودن من بودن منو بردن دكتر از من آزمايش گرفت زردي كمي داشتم

كه با آزمايش بعدي كمتر شد ...

نكته مهم براي مامانا : اگر درجه زردي بين ۱۷-۱۰ بود نياز به بستري نداره فقط بايد هر يه ساعت به

يه ساعت به  ني ني هاتون شير بدين تا زردي زود دفع بشه    

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |

ديشب مامان عزيزم تا صبح مواظب من بود ... ماماني ببخشيد اينقدر اذيتت ميكنم ... بچه كوچولوام ديگه .

اين قصه رو بابا برام تعريف كرده گذاشتم همه ببينن و قدر ماماناشونو بدونن ...

 مامان جون خيلي دوستت دارم

فرشته اي بنام مادر

 كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به انجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان , من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد. كودك دوباره پرسيد: اما اينجا در بهشت , من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهي كردو شاد خواهي بود. كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان انها را نمي فهمم؟ خداوند اور را نوازش كرد و گفت :فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را كه ممكن است بشنوي را در گوشت زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد, حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت اگر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود. در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدائي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بايد بزودي سفرش را اغاز كند او به ارامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد. خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد: به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني!

دستبوس تمام مامانای دنیام 

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در یکشنبه 1386/11/14 و ساعت 1:13 بعد از ظهر |
          ولي خداييش فيگورا رو حال مي كنين ... هنوز يه روزمه بابا اي ول ...     

صورتم مي خواره خوب بابا جون چيكار كنم آخه  ...

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در شنبه 1386/11/13 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |
چند دقيقه پس از تولد بابا جون از من يه عكس گرفته كه مي بينيد

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در شنبه 1386/11/13 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |
اينم عكس بيمارستاني كه من اونجا به دنيا اومدم ...

+ نوشته شده توسط سيد پرهام موسوي در شنبه 1386/11/13 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |